رماني از بالزاك ميخوانم. اسمش هست پزشك دهكده. شايد براي ذائقه كنوني ها گيرايي نداشته باشد، خوب چه بهتر. اين شد خودش نشانه اي مبني بر اينكه ارزش خواندن دارد. كارم را كم كرده ام و تازگي ها وقت براي خودم بيشتر دارم. و مثل معمول سرم را گرم ميكنم به رمان. قبل تر از اين كتاب ويولون ديوانه را خواندم. خوب عالي بود. حرف نداشت و گذاشتمش كنار براي بخشي از رساله ام. چون به نحو اسرار آميزي با ادبيات گوتيك عجين است و توي اين همه مطلب و نقدي كه من در خصوص گوتيك خوانده بودم هرگز به نوشته اي برنخوردم كه اشاره كرده باشد به اين كتاب. باز هم چه بهتر. بخصوص آن بخشش را دوست داشتم كه انگريد از شدت رؤيا پردازي چنان از عالم مادي فرارفت كه همه فكر كردند مرده است و زنده به گورش كردند. آنگاه آن نوازنده ديوانه ويولون نجاتش ميدهد و ميكندنش در انبانش. و اين انبان شبيه است به رحم مادر و آن يكي گور ناخودآگاه. بگذريم، فقط محض اشاره گفتم قصدم پزشك دهكده بالزاك بود. بالزاك دانشمند است، دانشند علوم اجتماعي و از هر اثرش چنان چيز مي شود آموخت كه قابل وصف نيست. پزشكي مي رود توي آبادي گم نامي و آنجا كلي موجودات ناقص الخلقه ميبيند. همه كج و معوج و بي مغز. گويا اين موجودات بي مغز در اثر معاشرت با هم جز موجوداتي بي مغزتر از خود توليد نتوانستند كرد. چنين شده كه آبادي را جهل و گرسنگي و فلاكت برده. فقط اندكي انسان ها و يا به زعم دكتر قواي سالم مانده كه آنها نيز در گريزند. دكتر اول كاري كه ميكند، آن ناقص الخلقه ها را از باقي جدا ميكند و در محيطي انحصاري به سبد بافي واميدارد. اينها به خاطر شرايط جسماني خود عمر چنداني نميكنند و بدون تكثير خود دانه دانه در آرامش و امنيت مي ميرند. داستان از جايي آغاز ميشود كه آخرين آنها در حال مرگ است. بعد دكتر شرح چگونه پيشرفت دادن آبادي و تبديل آن به شهر را بازمي گويد. هنر دكتر در اين است كه سالم را از بيمارگونه تشخيص ميدهد و هريك را درجايي كه به كاربياست مي گمارد. دكتر نيروهاي بدن را ميشناسد و آنها را به جريان مي اندازد. ميداند بدني كه با نيروهاي خود به توافق رسيده باشد ميتواند گام بردارد و به جلو رود و حتي پرواز كند. درون هركدام از ما نيز پر از اين ناقص الخلقه هاست، پر از افكار و احساساتي كه ثمره شان جز ناقص الخلقه هاي ديگر نيست. بي حصار و مانعي درون ما مي چرخند و خود را تكثير ميكنند. اراده اي سازنده لازم است كه اين زاد و بوممان را سامان دهيم و مولد كنيم. ديروز دوستم مرا ياد كويري بودنم انداخت. فراموش كرده بودم. چنين قصدي نداشت ولي با گفته اي به يادم آورد بچه كويرم. بچه كوير بودن يعني شب داشتن. و شب داشتن يعني آسماني كه خيلي نزديك و با صدها هزار چشم درخشان تو را مينگرد و به دغدغه هايت ميخندد. كوير به تو ياد ميدهد به حضورت و به بودنت بي اعتناست. از تو مستقل است و نظري برتو ندارد. ميتواني درونش باشي كنارش باشي اما برايش مهم نيست. بودن و نبودنت اهميتي ندارد. كوير يعني استقلال و بي نيازي يعني با اندك سر كردن. كوير يعني يك قطره شايد هيچ گاه به دو قطره تبديل نشود، از اين روست كه هركلامت هر حركتت حياتي است، فرصت اشتباه نداري. فرصت جبران نداري. كوير يعني سخت جاني و در عين حال گشوده بودن به نيستي. اينها را ميدانستم، زادو بومم كوير بود ولي موجودات ناقص الخلقه ذهنم و يادم را پركردند و درسهاي كويري ام از يادم رفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۷ساعت   توسط پریسا چنگیزی
|