رمان پیانو اثر اشنوز را خواندم. رمانی با نثر روان و داستانی که درکمال سادگی و بیتکلفی گفته شد. داستانِ نوازندۀ پیانویی که خیلی اتفاقی در خیابان با ضربات چاقو به قتل میرسد و وارد دنیای پس از مرگ میشود. فصل اول کتاب چند روز آخر عمر پیانیست را بازگو میکند. به روحیات او میپردازد و از علایق و عشقهایش میگوید. زبان رمان به گونهای است که داستان را جدی نمیگیری. نویسنده به عمد مهمترین پرسشهای زندگی را به زبانی بیتکلف و بازیگوشانه پاسخ میدهد. پیانیست از جیببری چاقو میخورد و میمیرد. چشم که میگشاید خود را روی تخت بیمارستانی میبیند. اطرافش را پرستارانی گرفتهاند که زمانی انسانهایی مشهور بودهاند. در همین مرکز درمورد او قضاوت میشود و به شهر فرستاده میشود. شهر جایی معادل جهنم و پارک معادل بهشت است. دلیل خاصی برای این تصمیم وجود ندارد. قاضیان بیشتر به مدیران شرکتهای چند ملیتی میمانند. اشتباه نیز میکنند و تصمیمشان از روی تفکر مدیریتی است و نه عدالت جویانه. در واقع اصلاً اشارهای به مضمون عدالت نمیشود. همهچیز خیلی ساده بیان میشود و پیانیست هم بدون تعجب و اعتراض میپذیرد. به پاریس باز میگردد و همان کارهایی را انجام میدهد که پیش از مرگ انجام میداد. تمام تلاش نویسنده ابهام زدایی و تقدس زدایی از مرگ است. او قصد دارد به خواننده بقبولاند که تصویر سازیهایی که از بهشت و جهنم در کتابهای مذهبی و اسطورهای شده است، مربوط به دوران اجتماعی خاص خود است. به عبارت دیگر در جوامع کهن تصوری از بهشت با خانههایی مجهز به تهویه مطبوع، آسمانخراشها و در کل تمام امکانات زندگی شهری وجود نداشت. انسان کهن بهشت و دوزخ را همانگونه در ذهن مجسم میکند که امکانات اجتماعی زمانش به او اجازه میدهند. اما در مورد بشر مدرن چطور؟ آیا او جایی را که در آن از امکانات زندگی مرفه شهری خبری نباشد میپذیرد؟ آیا دنیای پس از مرگ با زمان لایتناهی، میتواند تسکینی برای انسانی باشد که از درد ملال میگریزد؟ در جای جای داستان، سخن از ملال و کسالت زندگی پس از مرگ است. بشر امروز دیگر نمی تواند تصوری جدا از زندگی کنونی خود داشته باشد و تمامی تصویر سازیهای آن نیز در همین راستا انجام میشود. باوجود اینکه جهنم معادل زندگی شهری فرض شده است، اما در انتهای داستان زنی را میبینیم که از بهشت به شهر میگریزد. زیرا امکانات بهشت برایش از آنچه در زندگی پیش از مرگ خود داشت کمتر است. این مسایل همه پرسشهایی است بسیار مهم که در عین سادگی و بیتکلفی مطرح میشود. نویسنده کتابی فلسفی ننوشته، رمان نوشته؛ چون میخواسته بگویید این نظر اوست. از نظر او دیگر زیباییشناسی بهشت و مجازاتهای دوزخ پاسخی به پرسشهای بشر نمیدهد. در واقع زندگی بشر هم نوعی مجازات است و هم نوعی پاداش. لحن دوستانۀ داستان نشان میدهد که پرسشهای مقدس وجود ندارند و اگر هم باشند برای آنها پاسخهایی مقدس ممکن نیست. داستان هرچه هاله پیرامون زندگی پس از مرگ است را میشکافد.
اشنوز،ژان،1388،کیهان بهمنی،تهران،افراز
