تبليغاتX
نام من، مخمل

نام من، مخمل

نقد، ادبیات

خوبی کارِ خانه این است که تمامی ندارد. همیشه کاری برای انجام دادن وجود دارد. وقتی بخواهی به چیزی فکر نکنی، کار کردن در خانه خیلی کمک می‌کند. همین جارو زدن و ظرف شستن و غذا پختن. البته دستپخت من خوب نیست. خواهرم غذا می‌پزد. دست و دلم به کار بدرد بخور نمی‌رود. یک ماهی می‌شود بائودولینو را دست گرفته‌ام اما دریغ از یک صفحه که پیش رود. طلسم شده انگار. با وجود این‌که امبرتو اکو را دوست دارم، کتاب را هم دوستی به من داده، اما پیش نمی‌رود. متوقف شده. تقصیر کتاب نیست. ذهنم رفته سمت و سوی گرد گیری. کارلوس فوئتنس این وسط چرا مرد؟ از کرمان که برمی‌گشتم توی هواپیما "بهار برایم کاموا بیاور" را خواندم. مریم حسینیان نوشته. خیلی از کتاب خوشم آمد. یک نفس تا ته خواندمش. دوست دارم در موردش چیزی بنویسم. اما مغزم فعلن مشغول گردگیری است. " چشم" هم قشنگ بود. خوب تمام شد. اسموروف تصمیم گرفت مدتی تماشا کند. انتهای داستان تصمیم گرفت فقط چشم باشد. تمهید خوبی است. دوست دارم در مورد چشم ناباکوف هم چیزی بنویسم، اما ذهنم مشغول گردگیری است. دیگر همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:9  توسط پریسا چنگیزی  | 

آبادانی‌ها به اردک می‌گویند بَشوش. ما هم همین را می‌گفتیم. همیشه خدا این من بودم که حیوان داشتم. اردک هم جزو جدایی ناپذیر حیوان‌های من بود. یک جوجه می‌خریدم و تا جایی که زورم می‌رسید نگه‌اش می‌داشتم. وقتی داد مامان از کثیف کاری‌های بشوش من می‌رفت هوا، بشوش‌ها سر از خانۀ پیرزنی که نمی‌شناختم سر در می‌آوردند. بزرگ‌تر که شدم خواستم همراه بابا و مامان بروم و این یتیم خانۀ بشوشها را با چشم خودم ببینم. راه افتادیم. با همان پیکان قرمز رنگ مدل پنجاه و نه. کلی کوچه و پس کوچه را از میان محله‌های قدیمی کرمان رفتیم. یا راه طولانی بود و یا به نظر من آمد. دو تا بشوش و یک غاز داشتم. طفلی‌ها ازبس خورده بودند و حرکت نکرده بودند کلی پیه و چربی چسبیده بود به جای جای بدنشان. بابا جلوی در یک خانه درب و داغان نگه داشت. سطح خانه خیلی پایین‌تر از سطح کوچه بود. از بالای کوچه می‌شد ته حیاط را دید. حیاطی گرد با اتاقک‌هایی کوچک که گردتاگردش را گرفته بود. و کلی بچه کوچک که محتویات دماغشان پشت لب‌ها ماسیده بود. خانه مثل خندق بود. دست بابا را ول نکردم. می‌ترسیدم بیافتم در این چاهی که این همه آدم در خود داشت. و البته کلی هم بشوش. بشوش‌ها قسمت صاحب خانه شد. زنی لاغر و چروکیده با دندان‌های طلا. بوی چیزی شبیه مخلوط سرکه و سبزی می‌داد. و یا نه اصلاً بوی خودش بود. به قول کرمانی‌ها "پیر زال". پیر زال ترو فرز پله‌ها را آمد بالا. بشوش را گرفت. پرسید مرغ نداریم؟ داشتیم اما نه برای فروش. همیشه از این قبیل پرنده‌ها توی دست و بال ما بود. اما گفتیم نداریم. به بابا گفتم:" می‌شه هروقت دلم خواست بیام بهشون سر بزنم؟" بابا گفت آره. اما الکی گفت. ته دنیا بود آن‌جا. در راه برگشتن گریه کردم. مامان به بابا غر زد که" صدبار بهت گفتم برای این بچه جوجه موجه نخر. وابسته می‌شه مکافات داریم" وابسته نشدم. به زودی بشوش‌ها از یادم رفت. حالا خواهرم رفته بیرون و با یک جوجه اردک برگشته. دوباره تمام آن صحنه و خانواده تناردیه آمده جلوی چشمم. اردکه سیاهِ سیاست. مثل جوجه اردک زشت. طرفش نمی‌روم من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 2:9  توسط پریسا چنگیزی  | 

رفتم  مغازه ای تا کرم بخرم. یک کرم ضد آفتاب خشک و خالی. فروشنده یک خانم مسن بود. تا گفتم فلان کالا را از فلان مارک می‌خواهم، زل زد توی صورت من و گفت:" خانم شما خیلی پوستت نیاز به مراقبت داره. اول این کرم رو بگیر برای پر کردن منافذ پوستت، بعدش با این ژل صورتت رو بشور، بعدش این کرم رو شب‌ها بزن رو صورتت بخواب. صبح که بلند شدی با این محلول شستشو صورتت رو بشورف بعد هم این کرم ضد آفتاب رو بزن. اونی که خودت می‌گی مفت هم گرونه." خلاصه به جای یک کرم یک سبد جنس گذاشت جلوی من. من را هم می‌گویی فقط نگاهش می‌کردم. گذاشتم یکی یکی کرم‌ها و محلول‌ها را از روی دستگاه نرخ‌خوان بگذارند و بعد بگذارد داخل ساک. کارش که تمام شد. نگاهش کردم و گفتم:" خانم عزیز من خیلی هم از پوستم راضی هستم. ضد آفتاب را هم برای خودم نمی‌خواستم. افتادید تو زحمت خلاصه." بعد هم زدم از مغازه بیرون. فکر می‌کنید این کاری بود که کردم؟ اصلاً. عابر بانکم را درآوردم و خواستم پول را پرداخت کنم. اما شبکه شتاب قطع بود و پول پرداخت نشد. منم با هزار تا ببخشید و اِ نمی‌دونم چی‌ شد... زدم از مغازه بیرون.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:5  توسط پریسا چنگیزی  | 

بابا بزرگ من یعنی آن یکی بابابزگم، همان که زودتر از این یکی فوت شد، شکم گنده‌ای داشت. همیشه هم یک رکابی گل و گشاد تنش می کرد و لم می‌داد توی حیاط. البته شب‌ها. شب‌ها می‌آمد روی تخت  داخل حیاط یک‌وری لم می‌داد. یکی از دست‌هایش را می‌گذاشت زیر سرش ستون بدنش می‌کرد. آن یکی را هم می‌گذاشت روی پیچ رادیو. بعدش هم شروع می‌کرد به پیدا کردن موج دل‌خواهش. اخبار گوش می‌داد. گاهی هم آهنگ‌های قدیمی. وقتی که فحش وبدوبیراه‌اش به گوشمان می‌رسید می‌فهمیدیم دارد اخبار گوش می‌ دهد. وقتی بی‌صدا بود، رادیو آهنگ پخش می‌کرد. همیشه صدای رادیو را خیلی کم می‌کرد. می‌گذاشت دم گوشش و گوش می‌داد. بیشتر آدم‌های دور و برم ازش می‌ترسیدند. دم پرش هم رد نمی‌شدند. حیاط‌شان به جز آشپزخانه و دستشویی، یک باغچه هم داشت. داخلش هم درخت نارنج بود. نارنج‌هایی می‌داد به چه بزرگی. و یک شیر آب. عمویم همیشه موهایش را زیر همان شیر می‌شست. کیف می‌کردم از تماشا کردن‌اش وقتی که سرش پر از کف بود و تند و تند با دست‌هایش کف‌ها را روی سرش می‌سراند. بعد هم سرش را می‌گرفت زیر شیر. صدایی مثل "هوهوهوهو" از خودش درمی‌آورد و آب موهایش را می‌تکاند اطراف. آشپزخانه را دوست نداشتم. باریک و بوگندو بود. آن اول‌ها توالت هم از این چاه‌های سیمانی بود. از همین‌ها که یک قیف سیمانی هستند و ته‌اش یک سوراخ دارد. سوراخی که من همیشه فکر می‌کردم به ته جهنم وصل است. می‌ترسیدم. توالت نمی‌رفتم مگر مامان یا بابا دم در می‌ایستادند تا دربیایم. بعدها عمویم عوض‌اش کرد. به قول ماها: " یک توالت آدمی گذاشت." اسم پدربزرگم علی بود. تک فرزند هم بود. توی کودکی یتیم شد و مادرش تک و تنها بزرگش کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 2:48  توسط پریسا چنگیزی  | 

اگر بیشتر رمان‌های پلیسی رمان‌هایی هستند که وقوع جنایت و جرم و درنهایت گره‌گشایی از آن را دست‌مایۀ کار خود قرار می‌دهند، باید مدعی شد «قول» این‌گونه نیست. در حقیقت هرچیزی که باید رمانی پلیسی داشته باشد، دارد. اما بیشتر از حلِ موضوعی که در جهان بیرون رخ می‌دهد، دنبال نشان دادن تغییرات درونی و فرامتنی است. به عبارت دیگر تنها جنایت نیست که رخ می‌دهد. جهانی در این رخداد سهیم می‌شود. هر عملی چه شریرانه باشد و چه همراه با انگیزه‌های نیک، دو جهان را به هم متصل می‌کند. و این اتصال تغییر می‌دهد تا مرز نابودی می‌کشاند و درنهایت نیز به روایت‌ها و داستان‌ها وارد می‌شود. جنایت یا عمل شریرانه در این رمان رخدادی است که در وهلۀ اول انسان‌ها را به هم مربوط می‌کند. افرادی که برخی از بُعد عاطفی و تعدادی از منظر شغلی درگیر و مسئول اتفاق هستند. به عبارت دیگر اول افرادی که به نوعی از رخداد ضرر دیده‌اند و یا سودی نصیب‌شان شده‌است پای‌شان به ماجرا باز می‌شود. بعد نوبت می‌رسد به کسانی که شغل‌شان ایجاب می‌کند پرده از راز این ماجرا بردارند و درنهایت افرادی که حتی دلیل کشانده‌شدنشان به این رخداد را نیز نمی‌دانند یا قربانی‌های دست دوم. ماجرا به انسان‌ها ختم نمی‌شود. جهان‌بینی‌ها نیز با هم برخورد می‌کنند. اخلاق‌ها. خیر و شر. تاجایی‌که جا با هم عوض می‌کنند. و درنهایت همه چیز وارد جهان داستان می‌شود. تمام ماجرا برای نویسنده داستان‌های پلیسی بازگو می‌شود تا او نیز در این جابه‌جایی‌های جهانی نقشی داشته باشد. فردریش دورنمات نمایش‌نامه نویس و رمان نویس سوییسی است. وی به دلیل لحن طنزآلود و نیز دیدی انتقادی که به جهان اطراف دارد در ادبیات امروز جایگاه والایی به خود اختصاص داده است. رمان از طول و تفصیل و توصیف‌ عاری است. موجز نوشته شده و نشان می‌دهد نویسنده همچنان به سنت نمایشنامه نویسی پایدار مانده است. یعنی از صحنه و شخصیت‌ها چیزی را شرح می‌دهد که به کار داستان بیاید و نقشی در داستان داشته باشد. به دلیل همین نحوۀ نگارش است که چیزی که از رمان در ذهن مخاطب باقی می‌ماند صحنه‌هایی بدیع و خارق‌العاده است. به‌طوری‌که بعضی از صحنه‌ها و دیالوگ‌هایی که میان شخصیت‌ها رد و بدل می‌شود به صورت منحصر به فرد و فارغ از متن و پی‌رنگ اصلی داستان، به تنهایی می‌تواند بار فلسفی و مضمونی داستان را به دوش کشد. نویسندۀ داستان‌های پلیسی با رئیس پلیس سابق منطقه هم سفر می‌شود. در میان سفر وارد پمپ بنزینی می‌شوند و پیرمردی الکلی و آشفته حال برایشان بنزین می‌زند. رئیس پلیس شروع به تعریف داستان این پیرمرد برای نویسنده می‌کند. پیرمرد یکی از کارآگاهان سابق خود او بوده است. فردی با استعداد، دقیق  با روحیه‌ای ماشینی و مکانیکی. فردی بدون احساس. که به خاطر دقت و جدیت‌اش در منطقه مشهور بوده است. نام او ماتئی است. ماتئی قرار است که ظرف چند روز آینده به اردن برود. اما قتلی در منطقه رخ می‌دهد. دختربچه‌ای کشته می‌شود. ماتئی مامور رساندن خبر مرگ دختر به خانواده‌اش می‌شود. در مواجۀ او با مادر دختر، مجبور می‌شود که به بهای رستگاری روحش قولی بدهد. قول دهد قاتل دختر را پیدا کند. اولین فردی که دستگیر می‌شود دوره‌گردی است که خودش جنازه را پیدا کرده. اهالی روستا تصمیم می‌گیرند خودشان دوره‌گرد را محاکمه کنند و او را به پلیس تحویل ندهند. اما نبوغ ماتئی و قدرت استدلال او برای روستاییان باعث می‌شود که هم آن‌ها از موضع خود کوتاه بیایند و هم دوره‌گرد به ماتئی اعتماد کند. غافل از این‌که ماتئی قرار نیست مامور تحقیق این پرونده باشد و این پرونده به دلیل سفر قریب‌الوقوع‌اش به اردن به شخص دیگری سپرده شده است. دوره‌گرد در فشاربازجویی‌ها اعتراف می‌کند. اما خودش را در زندان حلق آویز می‌کند. از این مرحله به بعد است که قول ماتئی دامن‌گیر او می‌شود. از سفر به اردن صرف‌نظر می‌کند. از پلیس اخراج می‌شود و خودش به تنهایی به تحقیق در مورد پرونده می‌پردازد. در تحقیقاتش و با مشاوره گرفتن از یک روان‌شناس که هم‌زمان هم او و هم قاتل را روانکاوی می‌کند، متوجه خصوصیات اخلاقی قاتل می‌شود. از طریق نقاشی دختر تا حدودی به ظاهر او و نوع ماشینی که سوار می‌شود پی می‌برد. درنهایت چون در طی پنج سال پیش دو قتل مشابه هم رخ داده بود و خصوصیات ظاهری مقتول‌ها نیز کم و بیش یکسان بود، برای گیر انداختن قاتل، پمپ بنزینی می‌خرد و دختری را که به سه دختر دیگر شباهت داشته به فرزندی قبول می‌کند. و او را طعمه قرار می‌دهد. ماتئی به روش خود و به گیر انداختن قاتل ایمان دارد. می‌داند محاسبات‌اش بی عیب و نقص و دقیق هستند. اما از یک چیز بی‌خبر است و آن هم نقش تصادف در جهان واقع است. این که خیلی چیزها از قانونی جز تصادف پیروی نمی‌کنند. اما ماتئی معتقد است قوانین حاکم بر تصادف را نیز کشف کرده است. او بر سر مرز میان قطعیت و تصادف ایستاده است. تا یک قدمی قاتل می‌رود غافل از آن که قاتل در تصادفی رانندگی قبل از ورود به دامی که برایش پهن شده است می‌میرد. یکی از زیباترین صحنه‌های داستان صحنۀ مواجه رئیس پلیس با پیرزنی در حال مرگ است. پیرزن اعتراف می‌کند که قاتل، شوهر عقب مانده اوست. و از روز اول می‌دانسته که اوست. اما چون عقب‌افتاده بوده فکر نمی‌کرده باید او را به پلیس لو دهد. «قول» داستان مرزهاست. داستان قابی است که در محدودۀ میان آن هنر قرار می‌گیرد. گویی همین قاب است که هنر را از جهان خارج مشخص کرده است. داستان دورنمات روی مرز همین قاب می‌گذرد. نه سمت قطعیت و پیش‌بینی پذیری و روحیۀ پوزیتویستی را می‌گیرد و نه سمت تصادف محض را. فقط می‌خواهد بگوید این دو در مرزی باریک در کنار هم هم‌زیستی دارند. خیر و شر هم از این قاعده مستثنی نیستند. ماتئی رستگاری خود را بر سر یک قول می‌دهد. حاضر است کودکی را قربانی کن تا کودک دیگری قربانی نشود. تا مرز در دست گرفتن و به تسلط خود درآوردن تصادف می‌رود، اما همیشه چیزی هست که معامله را به هم می‌زند. رئیس ماتئی که به تحقیق او بدبین بود و آن را حاصل خیالپردازی او می‌دانست، درعوض به محاسبه ماتئی ایمان می‌آورد. با این تفاوت که معتقد است بزرگ‌ترین اشتباه ماتئی این بود که خود را برفراز جهان و مسلط بر آن می‌دید و نه عضوی از آن. و درنهایت پیرزنی که تمام عمرش را شرافت‌مندانه زندگی کرده بود،اما در اعترافات دم مرگش کفه به سمت دیگری می‌گردد. «قول» یعنی درنظرنگرفتن تمام چیزهایی که در دست نیست. اصلاً کسی که قول می‌دهد از اساس این موضوع را فراموش کرده‌است. حرف این کتاب سخن گفتن از تعهد حرفه‌ای نیست. اخطاری برنادیده گرفتن پوچی است.

قول، فریدریش دورنمات، نشر ماهی، ترجمه س.محمود حسینی زاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:54  توسط پریسا چنگیزی  |